سایه‌ها

از آن‌چه واقعی است... .

۷ مطلب با موضوع «از من» ثبت شده است

من می‌توانم صدای پچ‌پچه‌های ستاره‌ها را بشنوم.

بچّه‌تر که بودم عادت داشتم سرم را بگذارم روی اشیا و به صدای‌شان گوش کنم. این عادتم هم از شرجیِ کنار دریای خزر شروع شد. همان دمِ ظهری که حسین، از پله‌های اسکله‌ی کنار دریا بالا آمد و گوش‌ماهی‌ای دستم داد و گفت «گوش کن! ببین چی می‌شنوی». گوش‌ماهی را چسباندم به گوش‌هام و هیچ صدایی نشنیدم؛ هیچ صدایی. حتّی صدای خزیدن یک کرم در آن یا بال زدن یک پشه که آن‌جا مانده باشد. امّا سفت در دست‌های عرق‌کرده‌ی کوچکم نگه‌اش داشتم که از دستم در نرود. که شب، وقتی برگشتیم ویلا، وقت روی تخت دراز کشیدم و همه خواب بودند، ببینم گوش‌ماهی به حرف می‌آید یا نه. یادم نیست آخرش گوش‌ماهی با من حرف زد یا نه؛ یادم نیست اصلا آن شب توانستم بیدار بمانم که به صدای گوش‌ماهی گوش کنم یا نه؛ یادم نیست حتّی گوش‌ماهی را اصلاً فردا صبح داخل دست‌هام نگه داشته بودم یا نه؛ یا اگر صبح بیدار شدم، دنبال حجم شکننده‌ای زیر دست و پای بقیه بوده‌ام یا نه. نمی‌دانم حتّی که حسین گوش‌ماهی را گذاشت کف دستم که اذیّتم کند، یا از سر محبّت این کار را کرده بود.
امّا، امّا، امّا می‌دانم که بعد از آن عادت کردم سرم را بگذارم روی اشیا و صداهای‌شان را گوش کنم. خوب یادم هست که وقت خداحافظی از خانه‌ی مشهد، وقتی دستم را روی دیوارهای دورتادور خانه کشیدم، گوشم را به دیوار کمدی چسباندم که وقتی می‌ترسیدم آن‌جا قایم می‌شدم؛ وقتی خانه پُر بود، آن‌جا تنها می‌شدم؛ وقتی غم‌گین بودم‌، آن‌جا آب می‌شدم. دیوار کمد، آن روز، صدای چک‌چکِ ناخن‌هایی را می‌داد که به هم می‌خوردند تا حرف نزنند. صدای بغضی که آن‌قدر بزرگ است که وقتِ قورت دادن آبِ دهان، صدا ایجاد می‌کند. کمد، حرف نزد آن روز با من. سال‌های بعد هم. حتّی سالی که می‌فروختیم‌اش هم حرفی نزد زبان‌بسته.
خوب یادم مانده که وقتی میزم را خریدم، وقتی اوّلین بار در اتاق مشترک‌مان باهاش تنها شدم، سرم را روی میز گذاشتم. میز صدای گنجشک می‌داد و من ترسیدم از بی‌خانمان کردن چند گنجشک زبان‌بسته. خوب یادم هست که هر وقت روی پای بابا می‌نشستم، سرم را روی شانه‌ی چپ‌اش می‌گذاشتم و تالاپ تالاپ قلب‌اش را زینب زینب می‌شنیدم. خوب یادم هست که دست‌های مامان را نزدیک گوشم می‌بردم و چقدر صداهای ناب در همان پنج انگشت بود. چقدر صدای آرزوهای فروخورده، چقدر صدای اندوه‌های در درون مانده و چقدر صدای دل‌تنگی‌های به زبان نیامده می‌داد. یادم هست، آن شب، از هجوم گریه خوابم برد. از قطره‌های اشکی که راه به پشت گردنم باز کرده بود و حس یک مسابقه‌دهنده‌ی بوکس را داشتم که از عرق‌های جمع‌شده‌ی پشت گردن‌اش بدش می‌آید ولی شدّت جراحات، توان حمّام رفتن را از او گرفته.
عادت کرده‌ام. به شنیدن صداها. این روزها، باید سرم را روی زمین بگذارم؛ زمینی که اسیر صدای مترو و لاستیک‌های فرسوده‌ی ماشین‌ها نشده باشد و‌ خوب گوش کنم به جنب و جوش پیازهای لاله‌های در خاک؛ به امید گیاه‌های به خواب رفته. باید سرم را بچسبانم به درخت و‌به صدای خون در آوندهای درخت‌ها گوش کنم. باید، صدای بهار را گوش کنم. کاش، وقتی رسید، بیاید و گوش‌هاش را به دهانم بچسباند و ‌مرا بشنود و آرام -جوری که فقط خودم بشنوم- بگوید: «خوبه؛ این یه ساله خوب قد کشیدی.»

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
زینب ابراهیم زاده

هلاک شود دوست در محبت دوست...

صبح با گریه از خواب بیدار شدم و از صبح، هر بار نفس می‌کشم، گلویم می‌سوزد. تمام سکانس آخر فیلم را خودم را به جلوی صندلی کشاندم و اشک ریختم.

.

.

.

کی تمام می‌شوند این کابوس‌ها؛ شازده؟

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
زینب ابراهیم زاده

به تو داشت خو دل گشته خون...

آه؛ مرضیه را بعد از یک سال از خودم کندم و دو دوستی تقدیم‌اش کردم به آقای کارگردان. چقدر آرام شده‌ام. انگار مریض دم مرگی را نجات داده‌ام و حالا با دست و لباس خونی از اتاق عمل بیرون آمده‌ام و چشم‌هام برق خوشحالی یک نجات را می‌زند؛ برق خوشحالی زنده ماندن یک آدم را. مرضیه را از خودم کندم و از صبح انگار که چیزی را کم داشته باشم گم‌ام؛ کم‌ام. انگار قدم زیادی کوتاه شده و دیگر به چشم نمی‌آیم. انگار زیادی آب رفته‌ام و اگر مواظب خودم نباشم، ممکن است زیر دست و پای دیگران له شوم.
۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
زینب ابراهیم زاده

اگر دل دلیل است، آورده‌ایم...

از پنج‌شنبه ظهر که زهرا زنگ زد که بیایید، نشسته بودم پای کار و جز خواب چند ساعته‌ی شب، استراحت دیگری نداشتم. جز شام، صبحانه و نمازها، دیگر از جایم بلند نمی‌شدم و روبه‌روی کامپیوتر نشسته بودم. جمعه‌شب، خستگی مثل ماری که پوست بیندازد نشسته بود روی ستون فقراتم و با هر تکان انگار از خواب ناز بیدارش کرده باشم، عصبانی روی مهره‌های پشتم تکان می‌خورد. با آن همه خستگی، وقتی پرسید «زینب، چرا علی رو دوست داری؟» چند ثانیه‌ای، سرم را مثل مارهایی که زهرشان را گرفته باشند، پایین انداختم. با خودم فکر می‌کردم چرا علی را دوست دارم؟ و بعد می‌گفتم «خب معلومه» و بعد نمی‌دانستم چرا. مهربان بودن، درک بالا داشتن و همه‌ی ویژگی‌های خوبی که داشت که دلیل این همه دوست داشتن نمی‌شد. جنگ شد. پشتم درد می‌کرد، خسته بودم، چشم‌هایم تقریبا از کار افتاده بود، سرم تیر می‌کشید و همه‌ی این دردها برای دقیقه‌هایی محو شده بود تا به این فکر کنم که چرا علی را دوست دارم. که چرا بابا را دوست دارم. که چرا زهرا و مامان و نجمه و حسین و همه و همه و حتی همان رضا را دوست دارم و نمی‌دانستم چرا.

جنگ را باخته بودم. پاهایم را آوردم بالا و گذاشتم لبه‌ی صندلی. سرم را گذاشتم روی زانوها و دست‌هایم را دور زانوهایم قلاب کردم. گذاشتم مار پشتم، آرام بخوابد تا پوستش بیفتد...

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
زینب ابراهیم زاده

ز دست دیده و دل هر دو فریاد...

اوایل، وقتی کسی می‌گفت «مشکل»، چشم‌هایم را گرد می‌کردم و می‌گفتم «مشکل؟ نه. من خیلی این ویژگی رو دوست دارم». دیگر نه کسی جرات داشت بگوید مشکل و نه خودم به خودم اجازه می‌دادم از این لفظ استفاده کنم. اما تازگی‌ها، این موضوع برای من تبدیل به مشکل شده. از همان چهارسال پیش که الهام تعریف می‌کرد چه اتفاقاتی افتاده فهمیدم ترکیب تصویری بودن ذهن و تخیل بالا چقدر چیز مزخرفی است. وقتی از الهام جدا شدم، پیاده تا خانه برگشتم. الهام گریه کرده بود. حالم بد بود. در راه، آن‌قدر این دو قوه کمکم کرده بودند که تصویر تمام آن‌چه که الهام تعریف کرده بود را جلوی چشم‌هام دیدم. از همان روز، تا یک هفته، دیگر کاملا بی‌چاره شده بودم. اگر می‌خواستم به راحتی می‌توانستم "حس کنم" چه اتفاقاتی افتاده و این یعنی فاجعه. یعنی تمام حس‌هایی که او تجربه کرده بود من هم تجربه می‌کردم. یعنی کابوس‌های او را می‌دیدم، اشک‌های او را می‌ریختم و‌ اندوه‌های او را داشتم.
ماجرای بی‌بی هم همین شد. بی‌بی را ندیدم روزهای آخر ولی تماما بدحالی‌اش را حس کردم. تماما توانستم او را تصور کنم وقتی اورژانس آمده و‌ چون نمی‌توانستند او را روی برانکارد بگذارند با پتو‌ داخل آمبولانس بردند. روزهای بی‌بی در بیمارستان را حس کردم. حرف‌اش که با همان لهجه‌ی مشهدی، با همان بی‌حالی ناشی از مریضی گفته بود: «بخوابُم برنِخیزُم مادر.» و یک روز خوابیده بود و‌ دیگر برنخاسته بود. من، حس می‌کردم بی‌بی را دیده‌ام زیر ترمه و برای همین دیگر نتوانستم روی سجاده‌ی ترمه‌ای که مامان برای نمازهایم درست کرده بود نماز بخوانم. پشت و پای خمیده‌ی بی‌بی را می‌دیدم. اشک‌های بابا وقتی آمد و نشست جایی که رخت‌خواب بی‌بی در روزهای آخر بود را دیدم. من نبودم و از تک‌تک آن‌چه که اتفاق افتاده خبر دارم و حتی دیگر کنترل آن‌چه که حس می‌کنم از دستم خارج شده. آن شب که کاشان ماندگار شدیم، که اورژانس آمد، که مرد را روی صندلی نشاندند که ببرند، حالم بدِ بی‌بی بود. دلم برای بی‌بی شور افتاد. نگران بی‌بی شدم که در آن سیاهه‌ی سرمای اول صبح پاییز مشهد که سرما تا مغز استخوان آدم را می‌سوزاند، حواس‌شان بوده که یک پتوی دیگر روی آن پیرزن نحیف بیندازند؟ حواس‌شان بوده که پاهای‌اش را -که همیشه درد می‌کرد- بپوشانند؟ و چقدر آزار دیدم تا توانستم خودم را کنترل کنم تا اشک نریزم.
همیشه همین بوده. هر حرفی، هر آدم و حتی هر فکری که فقط از سر خودم می‌گذرد آن‌قدر برایم تصویری بوده که اذیتم کند. اگر تصویر خوب باشد، فاصله‌اش با واقعیتی که تجربه می‌کنم آزارم می‌دهد و اگر تصویر بد باشد که به خودیِ خود آزاردهنده است.
فکر کنم، حالا دیگر وقت‌اش شده که وقتی کسی می‌گوید «موضوع یا مسئله»، چشم‌هایم را گرد کنم و بگویم: «موضوع؟ مسئله؟ نه. من از این مشکل خیلی ضربه خوردم.» گمانم اولین چیزی را که باید از شخصیت خودم دور بیندازم پیدا کرده‌ام.

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
زینب ابراهیم زاده

ای در دلم نشسته از تو کجا گریزم؟

می‌گویند من شبیه گربه‌هام. همه چیز را بو می‌‌کشم. اول غذاها را بو می‌کشم بعد می‌خورم. اول موسیقی‌ها را بو می‌کشم بعد گوش می‌کنم. فیلم‌ها، متن‌ها و عکس‌ها را بو می‌کشم بعد می‌بینم. آدم‌ها را از بویی که در اولین دیدار می‌دهند می‌شناسم. آن روز، وقتی از روی پل رد می‌شدم، زنی از کنارم رد شد که بوی اندوه می‌داد. زنی که از لابه‌لای مقنعه، چادر و مانتو ضخیم‌اش اندوه می‌بارید اما اشک نه. زن حتی چشم‌های‌اش نم اشک نداشت و حتی بوی بغض هم نمی‌داد. زن، زنِ مریض‌دار روی تخت بیمارستان بود. زن اندوه‌گین برای خانواده‌ی شهرستان گذاشته‌اش که نمی‌دانست پشت تلفن راست می‌گویند خوب‌اند یا نه. زنِ نگران برای آن‌که نمی‌دانست از روی تخت برمی‌خیزد یا نه. زن بوی اندوه می‌داد. بوی دغدغه و من فهمیدم.
دیروز، وقتی از مطب دکتر بیرون آمدم، وقتی سوار تاکسی شدم، وقتی پیرمرد صدای رادیو را بست و شروع کرد به حرف زدن، وقتی حرف‌های متناقض‌اش را شنیدم، از حرف‌هاش آن‌قدر بوی غرور فروخورده می‌آمد که شوکه شدم. وقتی پیرمرد با همان لهجه‌ی رشتی گفت «ما اگر زرنگ بودیم مثل همه‌ی این آقازاده‌ها می‌خوردیم و‌ می‌بردیم. خداوند کجاست؟ بهشت و جهنم کو؟ حلال و حروم چیه دخترم؟» ساکت مانده بودم. مانده بودم به این پیرمرد که در بهترین حالت‌اش ۱۰ سال زنده می‌ماند چه بگویم. فکریِ همین‌ها بودم که گفت «خدا مگه ول می‌کنه اینا رو که پول مردم رو خوردن؟ خدا مگه اینا رو می‌بخشه؟ خدا نمی‌بخشه. خدا حق ما بدبخت‌ها رو از اینا می‌گیره.» نگاه‌اش کردم. همان‌موقع بود که بوی غرور فروخورده‌ی مرد را شنیدم. همان موقع بود که فهمیدم غرور مرد شیشه‌ی عطری بود که هربار خالی می‌شده اشک را در شیشه پر می‌کرده. بوی غرور و اشک آن‌قدر در هم تنیده بود که نتوانستم آن‌ها را از هم جدا کنم. آن‌قدر اشک داشت که بوی غرور را نشنوی و آن‌قدر هم بوی ته‌مانده‌ی غرور می‌داد که می‌شد شک کرد که اشکی هم هست.
می‌گویند من شبیه گربه‌هام. آدم‌ها را بو می‌کشم و می‌فهمم چه بویی دارند. خودم را هم. من، تازگی‌ها بوی اندوه و اشک و شک می‌دهم. یک‌جور عطر زننده‌ی زنده‌ای دارم که عجیب است. که حتی بعد از رفتنم هم بوی ماندن می‌دهم...

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
زینب ابراهیم زاده

شبیه اول سالی؛ به یاد خواهی ماند...

مامان، از مشهد که آمده صدایش گرفته بود. سوغاتیِ زمستانی مشهد تا یادم می‌آید همین بوده. نشسته بودیم کنار هم و لوبیا سبز ریز می‌کردیم. مامان از فامیل‌ها می‌گفت، از دعواها، نگرانی‌ها و خوشی‌های‌شان. ساکت بودم و هر از گاهی کلمه‌ای یا جمله‌ای می‌گفتم که مامان بداند دارم به او گوش می‌کنم. می‌دانستم که در مقام مشورت نیستم. مشورت هم نمی‌دادم. نشسته بودم که گوش کنم و گوش می‌کردم. تلفن مامان زنگ خورد. از جای‌اش بلند شد و سی‌ثانیه‌ی اول تلفن به خنده و شوخی گذشت. بعد، کمی صدایش لرزید و گفت «ان‌شاالله خدا به دل خودت نگاه کنه مادر... چشم.» نشست. حسین بود. هنوز درگیر پروژه بود و هنوز اذیتش می‌کردند. زنگ زده بود که جلسه‌ی مهمی با شهرداری دارد و دعایش کنیم. مامان هنوز صدایش می‌لرزید. ساکت بودیم. مامان زیرلب حرف‌هایی می‌زد که نمی‌شنیدم. مستاصل سرش را بلند کرد و گفت: «میای یه زیارت عاشورا با هم بخونیم؟ شاید گره از کار این بچه باز شه.» سرم را به نشانه‌ی تایید تکان دادم و مامان شروع کرد. با هر سلام صدایش می‌لرزید و اشک‌اش از روی گونه‌اش سر می‌خورد پایین. با هر لعن صدایش محکم می‌شد و انگار آرزویی از ته دلش باشد، خواهش در آن بود. مامان اشک می‌ریخت. زیارت عاشورا که تمام شد، مامان همان‌طور اشک می‌ریخت و زیر لب دعا می‌کرد. «خدا کار این بچه درست شه. خدا دست از سرش بردارن. خدا به آبروی امام جواد نذار بیش‌تر از این اذیت شه. خدا من اونجا نیستم که هوای بچه‌ام و داشته باشم، بچه‌ام و به امام رضات سپردم و‌اومدم». منِ بی‌مصرفم دیروز وجه اصلی شخصیتم بود. منِ بی‌مصرفم به مامان دل‌داری نداد و مدام سکوت بود که از من می‌ریخت.
دلم تنگ شده بود برای مامان و‌ بو و صدای این قسم از مادرانگی در خانه. دلم تنگ شده بود برای مامان که آن‌قدر نگران بچه‌هایش باشد که همه‌ی کارها را جابه‌جا انجام دهد. دلم برای لحظه‌هایی که مامان علت اصلی حرکت زمان بود تنگ شده بود. مامان، پیامبری است که رسالت‌اش نگرانی برای زن همسایه، دخترهای خودش و‌ فامیل، عروس‌ها و‌نوه‌هایش است. مامان باید نگران کارِ زیاد و خوابِ کمِ بابا باشد، باید نگران  درد مچِ پای راست بابا باشد، باید نگران غذانخوردن‌های بابا باشد وگرنه نمی‌شود؛ انگار وقتی نگران نیست کار نیمه‌ای دارد که انجام نشده و باید بشود. مامان، مثل قطارهای دم عید از نواحی مرکزی به نواحی شمالی کشور است؛ همین‌ که می‌رسد بهار می‌آید؛ سبزی می‌آید.
۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
زینب ابراهیم زاده