سارا را آن موقعها برای خودم ساختم. همان روزهای عجیب سالهای راهنمایی که از دوستیهام میترسیدم. شروع بدی برای دوران بلوغ داشتم و سهتا از دوستهایم را در دو سال تحصیلی از دست دادم: مهسا، آرزو و مریم. دوستیها سخت شده بود و کمتر میتوانستم با دیگران ارتباط برقرار کنم. گم شده بودم بین آن همه مرگ و میری که از قضا دور من حلقه زده بود و مدام حلقه را تنگتر میکرد. مرگ عمو، شبیه ضربهی آخر چوب بیسبال به توپی بود که قرار بود به صورت مدافع بخورد. و خورد. یکباره، کنترل همهچیز را از دست دادم و مرگ عمو سیلی محکمی به صورتم زد.
آن سفر، اولین و آخرین باری بود که بیبلیت به سمت مشهد حرکت میکردیم. ۲۴ خرداد ۸۵ بود. حمزه بلیت اتوبوس گیر آورده و رفته بود، بابا هم هواپیما. من ماندم و زهرا و مامان. چه شب طولانیای بود. ساعت ۵ که سوار قطار شدیم، با دو دانشجوی کرهای افتاده بودیم داخل یک کوپه و قطار هم یک جای خالی نداشت که بتوانیم جابهجا شویم. یک نفرمان اضافه بود. من بودم. مامان روی یک تخت و زهرا هم روی یک تخت دیگر خوابیده بودند. من، سرم را گذاشته بودم روی تخت مامان و پاهایم روی تخت زهرا. چه شب طولانیای بود. به پهلو خوابیده بودم و کمرم را جابهجا میکردم که درد نگیرد. سارا همان شب خلق شد. در آن تنهایی طولانی. در آن شببیداری. در آن شبی که انگار صبح نمیشد و در آن قطاری که انگار هیچوقت نمیرسید. سارا از راه رسید که جای سیلی محکمی که مرگ عمو به من زده بود را پر کند. و بیشتر تنهاییهایی که یک دختر تهتغاریِ در سن بلوغ دارد را پر کرد. بیشتر اندوهها را آرام کرد و توانستم بشوم آن دختر محکمی که همه دوست داشتند باشم. سارا، شبها، کنارم میخوابید و میگذاشت تا وقتی خواب حرفهام را نخورده، با او حرف بزنم. از معلم تاریخ مدرسهمان که ازش میترسیدم، تا دلتنگی برای بابا آن یک ماهی که نبود. از حس غربتی که یک وقتهایی غروب پنجشنبه سراغم میآمد تا حس غروبی که گاهی در خودم احساس میکردم. سارا، موهبتی بود برای منِ آن روزها و حتی حالا.
امروز، وقتی برمیگشتم خانه، وقتی خیالهای الکی به سرم زد و دستم را گرفتم به درخت و چنگ زدم، وقتی اشک داخل چشمهام جمع شد و نمیدانستم چه کنم، سارا رسید. آرام گفت: «زینب هنوز چیزی نشده. خب؟ آروم باش. این پیچم به موقعاش میاد و میگذره». حرفاش را قبول نداشتم. اما آرامام کرد. شبیه مورفینی که درد را از بین نمیبرد؛ فقط آراماش میکند و کرخت. سارا همیشه آرامام میکرده اما خوب نه.
خدا را شکر که اگر دردی طولانیتر شد که آرامشدن در کارش نبود، کسی را دارم که دردم را خوب کند. خدا را شکر که دیگر محتاج خیال نیستم تا آرام شوم.