سایه‌ها

از آن‌چه واقعی است... .

۵ مطلب با موضوع «از او» ثبت شده است

تو در کجای قرونی...

خورشیدِ این‌جا دارد غروب می‌کند. مکه، باید خورشید غروب کرده باشد و کربلا هم همین حوالی، خورشیدِ خون‌گرفته از کنار زمین به زیر می‌افتد. شبکه‌ی خبر هیچ نمی‌گوید از شنیده شدن بانگ تو‌ از کنار کعبه. خبرنگارها دیگر از گزارش گرفتن خبرهای روز ولادتت دست برمی‌دارند و ‌به خانه می‌روند. مؤمنین یک سال است یاسین می‌خوانند و دعای عهد. مسلمین یک‌سال است بعد از هر نماز دعای فرج می‌خوانند. نمازِ شب‌ خوان‌ها یک سال است حوالیِ اذان صبح اسم تو‌را می‌آورند و‌امید به استجابت دارند.

زمینِ به این پهناوری، مأمن‌ات نیست بعد از این همه سال که رنج غربت را ترجیح می‌دهی به بودن میان ما مسلمان‌هایی که از اسلام پوسته‌اش را گرفته‌ایم؟ تو کجای این زمین پهناوری غروب روز ولادتت که آفتاب رفت و تو هنوز نیامدی؟ چقدر دل ببندیم به این‌که همین روزها این دل‌گیری روزهای تعطیل تمام می‌شود؟ چقدر دل ببندیم که یک جمعه می‌رسد تا انتظار خاطره شود برای‌مان؟

ما، بنده‌های خوب خدا نیستیم. همان‌طور که یارهای خوبی برای تو. اما، تو که رحمت‌ات حدّ و اندازه ندارد. رحم کن. به حال ما نه؛ که ما به خودمان هم رحم نکرده‌ایم. به آن‌ها که سال به سال پیرتر می‌شوند از شوق دیدنت و‌ تو‌ را نمی‌بینند. به آن‌ها که غروب جمعه خم می‌شوند از این همه جمعه که گذشته و‌ هنوز تو را ندیده‌اند. به آن‌ها که یاسین و‌عهد می‌خوانند. به آن‌ها که هر بار اسم تو‌ می‌آید دست راست بر سر می‌گذارند، تمام قد می‌ایستند و‌ سلام می‌دهند. به ما نه، به حال آن‌ها رحم کن و‌ بیا...

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
زینب ابراهیم زاده

شیوه‌ی چشم‌ات فریب جنگ داشت...

سه‌ساعت و نیم است که بیدارم. ترجمه کرده‌ام. شام خورده‌ام. به پایان‌نامه‌ام فکر کرده‌ام. به زمانی که فردا از خواب بیدار خواهم شد فکر کردم. به ساعتی که از خانه بیرون می‌زنم فکر کردم. به ساعتی که به مقصدم خواهم رسید فکر کردم. کارهایی که باید انجام دهم، مقاله‌هایی که باید برای پایان‌نامه بخوانم و کتاب‌ها را فهرست کرده‌ام. باگ‌های نظری و روشی پایان‌نامه را استخراج کرده‌ام که صحبت کنم. به فیلم‌نامه فکر کرده‌ام. به صحبت‌های فردا با آقای میم. به دعواهایی که روز‌به‌روز با خودم مرور می‌کنم. به آرزوهایی که برای بچه‌هایم هرشب در گوش خود زمزمه می‌کنم. به ترس‌هام در مورد بابا و علی. به غصه‌هام درباره‌ی آینده‌ی همه‌ی آن‌هایی که دوست‌شان داشته‌ام. به آرزوها و دعاهام برای تک‌تک‌شان. سه‌ساعت‌ونیم است که بیدارم و سه‌ساعت‌ونیم است که سرم به دوران افتاده از این همه فکر. اما ایمان دارم که به کارهایی که فهرست کرده‌ام نخواهم رسید. 
همه‌ی این سه‌ساعت‌ونیم، همه‌ی این روزها، سرم پر از بوی کربلاست. دستم خاکیِ خاک کربلاست وقتی کفش‌های مادرجان را درمی‌آوردم و داخل کیسه می‌گذاشتم. سرم پر از همهمه‌ی همان شب جمعه‌ای است که مریض، روبه‌روی ضریح نشسته بودم و هیچ نفهمیدم جز صدا. که هیج نمی‌خواندم جز صدا. که هیچ نمی‌گفتم جز مشتی صدای مبهم و نامفهوم که حالا هیچ‌چیز از آن‌لحظه‌های ناب یادم نیست. حس می‌کنم زمان بیش از دوسال و چند ماه گذشته و مکان بیش از این چند شهر و این بیش از هزار کیلومتر و دو ساعت پرواز. حس می‌کنم قد و دست من بیش از آن‌که باید کوتاه شده. حس می‌کنم جایی که هستم اضافه‌ام. من برای این‌جا نیستم این‌قدر که دل‌تنگ مکان و زمانی هستم که بیش از هر زمانی شرمنده و آرزومند بودم. من، آن‌جا وصله‌ی ناجور بودم بین آن‌همه زائری که با پای پیاده می‌آمدند و التماس می‌کردند. دل من، همین حالا، همین روزها، همین ساعت‌ها و ثانیه‌هایی که برای هر لحظه گذرشان جان می‌کنم، برای وصله‌ی ناجور بودن در همان زمین مقدس خدا تنگ شده. برای آسمانی که ثانیه به ثانیه حس می‌کردم فاصله‌مان اندک است. برای زمینی که بوی خون می‌داد. برای دسته‌های ویلچر مادرجان حتی. برای گرد چادر مامان. دلم برای همان کفش‌های مشکی ساده تنگ شده حتی.
من این‌جا وصله‌ی ناجورم. من این‌جا اضافه‌ام. مرا برگردان به خودت. 
۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
زینب ابراهیم زاده

تو ز کار من گرهی گشا...

مشهد بودیم هنوز که آقایی می‌آمد، می‌نشست روی صندلی پشت شیشه‌های مشجر و سوال می‌پرسید، حرف می‌زد، روضه می‌خواند و سرآخر، وقتی مامان کنار لیوان‌های شربت آلبالو و چای برای‌اش داخل پاکت پول روضه‌اش را می‌گذاشت، پول را از داخل پاکت خالی می‌کرد و می‌رفت. خانه‌ی مشهد زمین بود که خانه شد و برای همین بیش از این خانه‌های نقلی که از وقتی آمده‌ایم تهران به آن‌ها عادت کرده‌ایم بزرگ بود. یک خانه‌ی بزرگ که دورتادور آن زن‌های چادرمشکی می‌نشستند و حتی مامان هم با مهمان‌ها یکی می‌شد آن موقع. وقت روضه‌ها نمی‌دانم کجا می‌رفت که نه در آشپزخانه می‌شد پیدایش کرد و نه در بین زن‌هایی که گاه‌گاهی جیغ می‌زدند و گاه‌گاهی با دست راست‌شان محکم روی پای‌شان می‌کوبیدند و گاه‌گاهی هم آرام ناله می‌کردند. نمی‌دانم مامان کجا بود که وقتی روضه تمام می‌شد، می‌دیدیم‌اش با صورت و چشم‌های سرخ؛ با دست راستی که روی‌اش را می‌گرفت و دست چپی که بشقاب لیوان‌ها را داشت. فقط وسط آن‌همه آدم من بودم با بلیز و شلوار مشکی که سبک و بی‌هیچ قید و بندی؛ بی‌هیچ باید و نبایدی پرواز می‌کردم وسط مجلس و کسی چیزی نمی‌گفت. یک بار، وقتی آقا داشت روضه می‌خواند ایستادم روبه‌روش و به لب‌هاش که از هم باز می‌شدند و یک بار فریاد از آن‌ها خارج می‌شدند و یک بار آهسته -انگار که در گوشم بخواهد زمزمه کند- حرف می‌زد، خیره شدم. وقتی مرد داد زد، صدای هق‌هق خفه‌ی یک زن از راهرو پایین شنیده شد و تازه فهمیدم وقتی مامان نیست، زیر پله‌های زیرزمین قایم شده، چادرش را روی صورتش کشیده، دستش را جلوی دهانش گذاشته و دارد زارزار گریه می‌کند. تازه فهمیدم آن زنی که برای ما آن‌قدر محکم بود که گاهی مرا می‌ترساند، چقدر خوب می‌توانست یک گوشه، آن‌قدر در تاریکی فرو برود که هیچ نوری، از تکه‌های شکسته‌شده‌ی وجودش رد نشود و رنگین‌کمان نشود. درست نمی‌دانم آن روز، وقتی مرد روضه را می‌خواند چه شد که از فردا، زیر پرده‌ی سفید اتاقی نشستم که معمولا هیچ‌کس داخل آن نمی‌رفت و شده بود اتاق مخصوص من وقت روضه‌ها. فکر کنم، آن‌جا و آن روز و آن صدای مامان و یواشکی نگاه‌کردن‌اش بود که بزرگم کرد. که نگذاشت دیگر به دوران کودکی برگردم. همیشه بزرگ ماندم که مامان را یادم نرود چقدر در آن نقطه‌ی محقر از آن خانه، بزرگ بود.

نمی‌دانم آن روزها، چندروز روضه می‌گرفتیم و چه دهه‌ای از سال بود. چه کسانی می‌آمدند و چند تا از دوست‌هایم را در آن روضه‌ها پیدا کرده بودم. اما امشب، وقتی صدای آقای مداح داخل خانه می‌پیچید، وقتی «آی مادر! آی مادر!» می‌گفت، شروع کردم به لرزیدن. پتو را دور خودم پیچیدم و خوب که تاریک شدم، یادم افتاد چقدر وقت بود که صدای روضه‌ را از این چهاردیواری‌هایی که قفس زندگی‌هامان شده نشنیده‌ا‌م. من، امشب، وقتی روی تخت خوابیده بودم و امیدوار بودم خوابم ببرد، از دلم گذشت که اگر سالی که مرگم مقدر بود، در این دهه بمیرم که به اسم اوست، اگر در این دهه سرم را بگذارم روی دامن علی و بمیرم، عاقبت به خیر مرده‌ام.

و به همین امیدوارم که به این از دل گذشتن‌ها حواس‌اش هست.


۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
زینب ابراهیم زاده

مرا جای خودم بگذار، خودت را جای گهواره...

می‌توانم قسم بخورم که تا به حال، کاری را با دست چپم انجام نداده‌ام. نه می‌توانم با این دست چیزی بلند کنم، نه کار دقیقی را انجام دهم و نه حتی وقتی با آن کار می‌کنم می‌توانم تمرکز کنم. دست چپ، برای من حکم آچار کمکی دارد که وقتی چیزی تایپ می‌کنم، دکمه‌های سمت چپ کیبرد را با احتیاط لمس کند. وقتی روی کاغذ می‌نویسم، با انگشت سبابه‌ام بالا و سمت چپ کاغذ را بگیرد تا مطمئن باشم از دستم سر نمی‌خورد. وقتی روسری‌ام را می‌بندم، محکم گوشه‌های روسری را بگیرد تا بتوانم گیره بزنم به روسری‌ام. وقتی راه می‌روم و دارم کتاب می‌خوانم، کتاب را بگیرد تا با دست راستم و با تسلط بیش‌تری بتوانم چادرم را بگیرم تا در خیابان باز نشود. دست چپ من، مثل نیروهای امدادی آمبولانس‌هاست که فقط سر و ته برانکارد را می‌گیرد و مریض جابه‌جا می‌کند. همین و نه بیش‌تر. همین و نه کم‌تر حتی. نه تخصصی دارد، نه سرعتی، نه آرامشی. فقط آمده که به من به عنوان یک انسان کامل، احساس امینت بدهد. همین.

من، با این دست چپ نیمه‌علیل، چطور می‌توانم بار سنگین نامه‌ای که قرار است روز وحشت دستم بدهی را تحمل کنم؟ خودت رحم کن. خودت نامه را به دست راستم بده حتی اگر قرار بود به دست چپم بدهی. نامه را به دست راست من بده تا آن‌وقت بتوانم با تسلط بیش‌تری روی سرم بزنم. بتوانم با تسلط بیش‌تری طرف تو و مهربانانی که بر روی زمین فرستادی بیایم تا التماس کنم.

من، با این دست چپ نیمه‌علیل، نمی‌توانم خدای رحیم؛ مگر این‌که خودت بخواهی. تو نخواه که نامه را با این دست بگیرم. خودت رحم کن.

۸ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
زینب ابراهیم زاده

بسم الله

هیچ کجا، در گستره‌ی بی‌وسعت این سرزمین بی‌نشان، مثل وبلاگ نیست.

و هیچ اسمی، در گستره‌ی بی‌وسعت نام‌ها، چون نام او نیست.

پس؛

باسمِکَ یا ذَا العَظَمه و السُّلطان...

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
زینب ابراهیم زاده