سایه‌ها

از آن‌چه واقعی است... .

۴ مطلب با موضوع «از روزها» ثبت شده است

باد ما را با خود خواهد برد...

صورتم را از قاب پنجره بیرون آوردم. مجبور شدم چشم‌هام را ببندم و به پیشانی‌ام چروک بیندازم. مهم نبود. چون باد تنهاست. چون باد هرچه را که بیش‌تر بخواهد، بیشتر از خودش دورش می‌کند. من این بار از باد دور نشدم. گذاشتم باد به صورتم سیلی بزند. گذاشتم باد به من که می‌رسد طوفان شود؛ شاید وقتی از کنار من می‌رود، نسیمی شود و صورت کسی را نوازش کند.

رسیده‌ام خانه. گونه‌هام از وزش شدید باد و آفتاب می‌سوزد. اما دلم آرام است. دست‌ام دیگر نمی‌لرزد. دندانم درد نمی‌کند. قلبم تپش ندارد. معده‌ام درد نمی‌کند. شام را پخته‌ام. نشسته‌ام و منتظرم نسیمی بیاید.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
زینب ابراهیم زاده

دستی برآوریم به تغییر پنجره...

از پشت این پنجره، از پشت این پرده، روز، حجم سفید کم‌نور یا پرنوری است. همین. همین نور که ظهرها باعث می‌شود چراغ‌ها را خاموش کنم و صبح‌ها روشن بماند. از پشت این پنجره، از پشت این پرده، امروز، از هشت صبح تا چهار بعد از ظهر، آسمان، آسمان غروب عید فطر، ساعت 5 بعد از ظهر بود. از پشت پنجره‌های این خانه، آسمان شکل دختر زیبای تازه‌عروسی است که مردش اجازه‌ نمی‌دهد از زیر تور بیرون بیاید. از پشت این پنجره‌های این خانه، آفتاب آن‌قدر کم‌جان است که خواب‌ها را عمیق‌تر می‌کند.
اما، امان از غروب‌های پشت پنجره‌های این خانه. شبیه خونی است که پخش شده باشد پشت پنجره و آدم جرات کنار زدن پرده را نداشته باشد مبادا خون به صورتش بپاشد. از پشت این پنجره، از پشت این پرده، روزها، شکل رقیق‌شده‌ی خواب‌های زمستانی‌اند.
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
زینب ابراهیم زاده

اگر دل دلیل است، آورده‌ایم...

از پنج‌شنبه ظهر که زهرا زنگ زد که بیایید، نشسته بودم پای کار و جز خواب چند ساعته‌ی شب، استراحت دیگری نداشتم. جز شام، صبحانه و نمازها، دیگر از جایم بلند نمی‌شدم و روبه‌روی کامپیوتر نشسته بودم. جمعه‌شب، خستگی مثل ماری که پوست بیندازد نشسته بود روی ستون فقراتم و با هر تکان انگار از خواب ناز بیدارش کرده باشم، عصبانی روی مهره‌های پشتم تکان می‌خورد. با آن همه خستگی، وقتی پرسید «زینب، چرا علی رو دوست داری؟» چند ثانیه‌ای، سرم را مثل مارهایی که زهرشان را گرفته باشند، پایین انداختم. با خودم فکر می‌کردم چرا علی را دوست دارم؟ و بعد می‌گفتم «خب معلومه» و بعد نمی‌دانستم چرا. مهربان بودن، درک بالا داشتن و همه‌ی ویژگی‌های خوبی که داشت که دلیل این همه دوست داشتن نمی‌شد. جنگ شد. پشتم درد می‌کرد، خسته بودم، چشم‌هایم تقریبا از کار افتاده بود، سرم تیر می‌کشید و همه‌ی این دردها برای دقیقه‌هایی محو شده بود تا به این فکر کنم که چرا علی را دوست دارم. که چرا بابا را دوست دارم. که چرا زهرا و مامان و نجمه و حسین و همه و همه و حتی همان رضا را دوست دارم و نمی‌دانستم چرا.

جنگ را باخته بودم. پاهایم را آوردم بالا و گذاشتم لبه‌ی صندلی. سرم را گذاشتم روی زانوها و دست‌هایم را دور زانوهایم قلاب کردم. گذاشتم مار پشتم، آرام بخوابد تا پوستش بیفتد...

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
زینب ابراهیم زاده

سه‌شنبه‌ها، خدا باید کوه را آفریده باشد...

همین‌طور پیش برود، قول می‌دهم سه‌شنبه‌ها را دوست نداشته باشم. هربار سه‌شنبه رفته‌ام دکتر و هربار آن‌قدر حالم بد شده که دکتر مجبور شده دل‌داری بدهد. هربار حرف‌اش را زده، هربار گفته احتمالا این‌طور و احتمالا آن‌طور، هر بار گفته راضی باش، نگاهم مانده روی لب‌هایش و بدون این‌که بفهمم چه می‌گوید، نگاهش کرده‌ام. خیره خیره. همین‌طور پیش برود، سه‌شنبه‌ها می‌شود روز سیاه. برای دوست‌نداشتن‌اش دلیل زیاد دارم؛ بهانه هم. سه‌شنبه‌ها جان می‌کند تا تمام شود. جان می‌کند تا خورشید آرام آرام خودش را از ضلع شرقی پنجره‌های خانه جلو بکشد تا روی میز ناهارخوری که معمولا پشت آن نشسته‌ام و کتاب می‌خوانم. جان می‌کند تا آفتاب وسط ظهر گرم‌ام کند. طول می‌کشد تا آرام آرام خودش را بکشاند به ضلع غربی ساختمان و نور تندش سایه‌ها را مغموم‌تر نشان بدهد. سه‌شنبه‌ها انگار خیابان‌ها شلوغ‌تر است. انگار مردم خسته‌ترند. انگار بچه‌ها برای نوشتن مشق‌های چهارشنبه‌شان بی‌انگیزه‌ترند. انگار، سه‌شنبه‌ها، ماه آن‌قدر با مردم قهر است که حوصله‌‌ی بالا آمدن ندارد. آسمان سه‌شنبه، آسمان زن باردار چهارماهه‌ای است که از بدحالی و بی‌حالی ابتدای بارداری‌اش خسته است. که دوست دارد بالا بیاورد و نمی‌تواند. که وسط برزخ دوست داشتن و دوست نداشتن بچه مانده؛ امید به بهتر شدن حال‌اش با جان گرفتن بچه دارد ولی از این همه رنج خسته است.
۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
زینب ابراهیم زاده